خرید بک لینک
پاییز جان!تمام نشو...جان تمام برگهای درماندهای که دلت نیامد به پای درختانِ خیانتکار، بسوزند..تمام نشو...من هنوز یک دلِ سیر، تو را قدم نزدهام...من هنوز، میان برگ ریزانت، به کافهای نرفتهام..تو داشتی تمام میشدی و من داشتم ناباورانه دنبالِ دوست میگشتم.. کسی که بشود صدای خش خشِ برگهایت را توی خیابانهایِ سرد، با او قسمت کرد..من اشتباه کردم، زمان را بیهوده از دست دادم..رفیقها خیلی وقت است تمام شدهاند..وای... من آخرش با این همه حسرت پیر میشوم..نمیشود دوباره از نو شروع شوی؟!تو بمان... من قول میدهم خودم با تمام افتخار، تک و تنها.. تو را قدم بزنم...تو بمان...من قول میدهم فلسفهی زیبایِ تنهاییات را تویِ گوشِ درختهای بیریشه فریاد کنم...اجازه نخواهم داد...اجازه نخواهم داد هیچکس تو را دلگیر و بیرحم خطاب کند!!اگر بمانی؛ قول میدهم تمام آدمهایِ غمگین عالم را برای عذر خواهی به حضورت بیاورم...به تمام مردمِ دنیا نشان خواهم داد؛ که تو زیباترین فصلِ جهانی..زمستان که سهل است... تو بمانی..کاری میکنم بعد از تو..."بهار" را هم طرد کنند...جانِ برگهایِ زرد و نارنجیات؛فقط بمان...توکه باشی.. خوب میشویم...

برچسب: نویسنده: علی کاشانی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 7:19

صفحه بندی